تبليغاتX
مهراوه

مهراوه

گوشه ای برای من ...

حال و هواي بعد كنكور

به نام پشت و پناه كنكوري ها!!

 

سلام عزيزان

 

بلاخره از دست اين كنكور خلاص شديم رفت

البته الان كه مي بينم انگار استرس بعد ه كنكور بيشتر از قبلش ه!!

نمي دونم كنكورم و خوب دادم يا بد ؟!!

ولي مي دونم خيلي درس خوندم

اگه تهران ....... يه رشته ي خوب قبول نشم .........!!

مجبورم بازم وبلاگو ول كنم و ايندفه زودتر شروع كنم به خوندن!!!

اين وبلاگ نويسي من م داستاني شده

هييييي  

مثل كارنام م!  

 

راستي شنيدم امتحانات نهايي سومي هاي امسال خيلي سخت بود ه!!

راست ه؟؟!

خواهرزن برادرم سوم بود رشته ي تجربي ..... مي گفت ه خيلي سخت گرفته بودن!!! البته از بعضي امتحانا راضي بود  ولي در كل انتظارش و نداشت كه انقدر سخت بگيرن

بگذريم .........

كلن عادت ه كه بزنن تو ذوق دانش اموزا

حالا ......

شما چه طورين؟

يك م برام حرف بزنين

دلم تنگ شده بود براتون ........

 

 

 

بعد نوشت:  انتظار نداشته باشين معدل م رو اينجا بگم!!

فقط مي تونم بگم حول و حوش همون معدلي بود كه تو پست قبل ي نوشته بودم!!

(البته معدل ترم دوم م جبران ش كرد ......... )

+ نوشته شده در  ساعت 15:6  توسط مهراوه  | 

مهراوه ای با معدل 17!!!

 

به نام خالق خوبي ها

 

سلام

خوب هستيد؟

آخش بلاخره امتحانات تموم شدن ............. هر چند كه بيشترشون و خراب كردم (مريض شدم ..... اونم چه جورش!!!)

چشمتون روز بد نبين ه .............بزارين شرح حال بدم بهتون:

بعد از اينكه وبلاگ و بي خيال شدم و از عروسي مهراد چند روزي گذشت(اواخر شهريور) استارت و زدم و بكوب شروع كردم به دوره و خوندن درس ها ........ خوب خوب خوب از وقتم استفاده كردم (اخه مثلن قرار ه دانشگاه تهران يه رشته ي خوب قبول شم ديگه )

رفت و رفت و رفت تا رسيد به ايام امتحانات

امتحاناي اولي و خوب كردم در حد 20!!! شاد و خندون بودم كه امسال گل كاشتم و دوستام همه مي گفتن بابا ايول حتمن تهران قبول مي شي با اين وضع درس خوندن ت و از اين حرفا ...........

تا اينكه رسيدم به 4 – 5 تاي آخر!!!!

يه مريضي گرفتم كه خدا نصيب گرگ بيابون هم نكنه ايشالله!!! از اين آمفولانزاها بود (البته نه از نوع خوكي ها) ............. تنها شانسي كه آوردم اين بود كه امتحان زيست و دادم و اومدم خونه و افتادم و

بعدش م سه روز تعطيل بوديم ...... خدا خدا مي كردم خوب شم ولي نشدم!!!!

امتحان بعدي ادبيات بود كه حسابي از خجالتش در اومدم.......... بعدش يه روز تعطيل بودم و بعدي م گند زدم

 هيچي ديگه تا آخرين امتحان و  با همين روال ادامه دادم و الآن دو سه روزي مي شه كه خوب شدم (بعد از اون ديگه مدرسه نرفتم )

خبر رسيد از دوستان مدرسه اي از وضعيت برگه هام ...... نمي دونم چه جوري اين كارنامه رو نشون بدم به ديگران!!!!! زيست 20  فيزيك 20 شيمي 20 اونوقت ادبيات؟ 14.75!!!!! تازه بيست و پنج صدم هم نمي ده بهم تو كارنامه همين نمره رو مي زاره!!!!

هيشكدوم از معلما دركم نكردن ......... وقتي بچه ها مي گفتن مهراوه مريض شده بود ه موقع امتحان شما مي گفتن ما چي كار كنيم؟ ما كه نمي تونيم ببينيم كي شما دماغتون آب مياد و بهتون ارفاق كنيم كه!!!!

خيلي بد شد ..... داشت خوب پيش مي رفتااااا ولي اون مريضي لعنـ.... باعث شد كه خراب كنم امسال و!

شما مي گين چي كار كنم؟ معدلم از 19 بياد 17؟؟؟؟؟؟؟؟؟

(البته هنو ز کارنامه م و نگرفتم )

هييييييييييييي ...........

مواظب خودتون باشين

لباس گرم بپوشين

نگين نگفتماااااا!

+ نوشته شده در  ساعت 15:23  توسط مهراوه  | 

خداحافظي

به نام خالق خوبي ها

 

قبل از هر چيز:

سلام

 

اميدوارم خوب خوب خوب خوب باشيد

ما هم خوبيم ..........فقط اين يكي داداشي هم كه برامون مونده بود داديم رفت!!!!

 

بايد خوب باشيم؟ ..........چشم هستيم!!!!

 

فقط يك چيزي خدمتتون عرض كنم كه از چند روز بعد ديگه نمي تونم به اين وبلاگ بيام .......... بايد براي كنكور خودم و آماده كنم

(البته فكر نكنين تا حالا بيكار بودم هااااااا .......... نه!! ولي از اين به بعد بايد جدي تر بخونم)

 

آخرين آپديتم فكر مي كنم تا اواسط مهر باشه و بعد از اون ؟. ........... خداحافظي تا مرداد89

البته اگر قبول شم ....... و اگر خدايي نكرده اون چيزي كه مي خواستم قبول نشدم بايد دوباره بخونم تا مرداد90!!!!!

(كه ان شاا...... اين طور نمي ش ه و همين تهران خودمون قبول مي شم)

 

چند روز پيش پدرم خيييييييييلي خونسردانه گفت : اگر تهران قبول شدي كه فبها چه بهتر!!!! و اگر افتادي شهرستان بايد تا آخر عمرت بشيني واس ه كنكور بخوني اگرم نخواستي قيد ليسانس ميسانس و بزن!!!!

 

من و مي گيد؟؟؟؟ ........ كب كرده بودم ......باورم نمي شد اين همون باباي تحصيل كرده و مهربون خودم ه!!!

تازه!!!! مامانم هم حرفش و تاييد كرد!!!!!!!!

و من فهميدم موقع درس و آينده و مسايل جدي كه مي ش ه خانواده يكهو جديتش گل مي كن ه............

هههههههههي .......... از مهر ما مي مونيم و يه خونه ي سوت  كور و ساكت و يه عااااااااالم جزوه و كتاب و تست و ........ كه بايد همشون و بخونم و بريزم تو مموري

اگر ديدين يادم رفت خبرتون كنم ناراحت نشين هااااااا

دلم براتون تنگ مي شه

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:14  توسط مهراوه  | 

و كمي از خودم بشنويد./.

به نام خالق خوبي ها

 

سلام دوستان

خوب هستيد؟

 

اين بار مي خواهم يك كوچولو در مورد خودم بگم........

عسل عزيز من ازم خواسته بود خودم هم يك چيزي بنويسم

(يعني سعيم و بكنم)

منم خواستم براي شروع از خودم بگم :

---------------------------------

 

بيسمي ال.. ارحمن الرحيم

 

اينجانب مهراوه  (م) هستم( يه جورايي اسمم مي ش ه ميم به توان 2!!!! )

از طيهران(لطفن با لهجه بخوانيد)

ته تغاري مي باشم با دو عدد برادر بزرگ تر از خود!!!!

هر دو يك  جورهايي ازدواج كرده اند(يكيشون شهريور عروسيش ه)

فقط من ماندم اين وسط در انتظار ...........

امسال هم كنكوري بزرگ دارم

سال ديگر هم ان شاءال.. به دانش خانه مي روم

سال بعد نه چند سال بعدش خانوم دوكتور مي گردم !!!!

دختري بسي جدي مي باشم و به زندگي اميدوار

قبلن يك وبلاگ با قدمت 3 سال داشتم كه به دليل برخي مشكلات همه گير با دست هاي خودم حذفش كردم .........

(حدودن دو سال پيش )

و دوستاني بس مهربان را از دست دادم

 يكي از آن ها سميراعزيز من است كه خوشحالم پيدايش كردم و دوباره به عرصه ي وبلاگنويسي پا نهادم به اميد پيدايش دوستاني بس بهتر .............

 

قضيه ي متني كه در درباره وبلاگم  نوشته ام هم مربوط به نامم است

اينكه اين متن براي مادر و پدرم خاطراتي بس زيبا داشته و بعدها آن ها تصميم گرفتند نام اولين دخترشان را بگذارند مهراوه ......... و از آن جا من هم به اين متن (به دليل ارتباطي كه با نامم داشت ه )علاقه مند شدم و در وبلاگم نوشتم اش تا فراموشم نشود!!!!

زياد اهل نوشتن متن و شعر سرودن نيستم (اصلن نيستم!!!!)

انشاي من هم هميشه افتضاح بود و هميشه مي دادمش برادر م مهراد بنويسدشان!!!!

ولي اين متن را خودم نوشته ام  ...........

سوتي زياد نمي دهم ولي يك سوتي افتضاح در وبلاگ عسل دادم كه آن هم قضيه اي دارد!!!!

تازه تنها پناه من را بر صدر پيوندهايم لينك كرده بودم كه پايم به وبلاگ عسل باز شد بعد موقع ارسال كامنت به جاي اينكه لينك وبلاگ خود را كپي كرد ه و در  بسته ي كامنت ها پيست كنم لينك وبلاگ سميرا كه تازه كپي كرده بودمش را گذاشتم و ................

 

--------------------------------------------

نمي خواهم اين آپ را به همين زودي ها كنار بگذرام

حالا حالا هها بر صفحه ي اين وبلاگ مي ماند

ولي خودم در خدمتتان هستم ..........

البته خدمت از شماست !!!!

 وسلام نامه تمام

  

+ نوشته شده در  ساعت 15:38  توسط مهراوه  | 

سلام مرداد

به نام خالق خوبي ها

 

سلام دوستان

سلام مرداد

سلااااام......

 

امروز دومين روز مرداد ه

دومين ماه تابستان

تابستان داره نصف ميشه

بيداريد ديگه؟

حواستون هست ديگه؟

مرداد هم مثل ماه هاي ديگه ي سال ه

با اين تفاوت كه براي يكي از دوستانم(به قول خودش) ماه عجيبي ه ......

(تعجب نكن عزيزم هنوز يادم ه چي گفتي!)

نمي دانم دوست دار ه كه بگم چه اتفاقاتي در اين ماه براش رخ داده يا نه؟

در هر حال .........

دوستان گلم ازتون عذر خواهي ميكنم اگر كه تو اين يكي دو هفته اي كم بهتون سر زدم

(به خصوص Solitary عزيز)

ببخشيد اگر به كامنت هاتون جواب ندادم يه اتفاقاتي افتاده بودن برام كه فكر و وقتم و مشغول مي كردش

براي همين زياد رغبت نميكردم نت بيام!

شايد يه چند روز ديگه اي هم نتونم بيام

البته نمي دونم بستگي داره كه چه اتفاقي بيفته

تو آپ بعديم(وقتي مطمئن شدم)خبر ميدم

ممنون دوستان

ممنون عسل جان

سعي ميكنم.......

 

+ نوشته شده در  ساعت 17:18  توسط مهراوه  | 

وهم سبز

وهم سبز

تمام روز در آينه گريه مي كردم

بهار پنجره ام را

به وهم سبز درختان سپرده بود

تنم به پيله تنهاييم نمي گنجيد

و بوي تاج كاغذيم

فضاي آن قلمرو بي آفتاب را

آلوده كرده بود

نمي توانستم ديگر نمي توانستم

صداي كوچه صداي پرنده ها

صداي گم شدن توپ هاي ماهوتي

و هايهوي گريزان كودكان

و رقص بادكنك ها

كه چون حباب هاي كف صابون

در انتهاي ساقه اي از نخ صعود مي كردند

و باد باد كه گويي

در عمق گودترين لحظه هاي تيره همخوابگي نفس مي زد

حصار قلعه خاموش اعتماد مرا

فشار مي دادند

و از شكافهاي كهنه دلم را بنام مي خواندند

تمام روز نگاه من

به چشمهاي زندگيم خيره گشته بود

به آن دو چشم مضطرب ترسان

كه از نگاه ثابت من ميگريختند

و چون دروغگويان

به انزواي بي خطر پلكها پناه مي آوردند

كدام قله كدام اوج ؟

مگر تمامي اين راههاي پيچاپيچ

در آن دهان سرد مكنده

به نقطه تلاقي و پايان نمي رسند ؟

به من چه داديد اي واژه هاي ساده فريب

و اي رياضت اندامها و خواهشها ؟

اگر گلي به گيسوي خود مي زدم

از اين تقلب از اين تاج كاغذين

كه بر فراز سرم بو گرفته است فريبنده تر نبود ؟

چگونه روح بيابان مرا گرفت

و سحر ماه ز ايمان گله دورم كرد

چگونه نا تمامي قلبم بزرگ شد

و هيچ نيمه اي اين نيمه را تمام نكرد

چگونه ايستادم و ديدم

زمين به زير دو پايم ز تكيه گاه تهي مي شود

و گرمي تن جفتم

به انتظار پوچ تنم ره نمي برد

كدام قله كدام اوج ؟

مرا پناه دهيد اي چراغ هاي مشوش

اي خانه هاي روشن شكاك

كه جامه هاي شسته در آغوش دودهاي معطر

بر بامهاي آفتابيتان تاب مي خورند

مرا پناه دهيد اي زنان ساده كامل

كه از وراي پوست سر انگشت هاي نازكتان

مسير جنبش كيف آور جنيني را

دنبال مي كند

و در شكاف گريبانتان هميشه هوا

به بوي شير تازه مي آميزد

كدام قله كدام اوج ؟

مرا پناه دهيد اي اجاقهاي پر آتش اي نعل هاي خوشبختي

و اي سرود ظرفهاي مسين در سياهكاري مطبخ

و اي ترنم دلگير چرخ خياطي

و اي جدال روز و شب فرشها و جاروها

مرا پناه دهيد اي تمام عشق هاي حريصي

كه ميل دردناك بقا بستر تصرفتان را

به آب جادو

و قطره هاي خون تازه مي آرايد

تمام روز تمام روز

رها شده رها شده چون لاشه اي بر آب

به سوي سهمناك ترين صخره پيش مي رفتم

به سوي ژرف ترين غارهاي دريايي

و گوشتخوارترين ماهيان

و مهره هاي نازك پشتم

از حس مرگ تير كشيدند

نمي توانستم ديگر نمي توانستم

صداي پايم از انكار راه بر مي خاست

و يأسم از صبوري روحم وسيعتر شده بود

و آن بهار و آن وهم سبز رنگ

كه بر دريچه گذر داشت با دلم مي گفت

نگاه كن

تو هيچگاه پيش نرفتي

تو فرو رفتي  

سلام

باز هم فروغ فرخزاد عزیزم

چون خیلی شعراشو دوست دارم تو وبلاگم ثبت می کنماااا!

بیخودی هم نیست

هر کدوم از این شعر ها برا ی من یه خاطرن!!

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:48  توسط مهراوه  | 

از خدا به ساکنین زمین

همه می‏گفتن رایگان عکس می‏گیره. اولش تعجب کردم، عکاسی با این همه امکانات و رایگان؟! ولی بعد فهمیدم عکاسش خیلی مهربونه، برای اجر و مزد کار نمی‏کنه، فقط مودة‏ فی ‏القربی می‏خواد!

 

همه می‏گفتن، از افکت عکاسی پشت سر هم برای عکس گرفتن استفاده می‏کنه! یعنی توی هر ثانیه، چندین عکس!
اینجوری خیلی باید حواسم جمع باشه، نکنه یه موقع جلوی دوربین شکلک در بیارم، ولی من دیشب یه جایی حواسم نبود، یکی دوتا از عکس هام خراب شد! ولی همه می‏گن، عکاسش ستارالعیوبه!

 

حالا دیگه من هم با همه می‏گم، خدا خیلی مهربونه... .

 

*دیشب وقتی آسمون رعد و برق می‏زد، ناخودآگاه این جمله به ذهنم خطور کرد:
 

**از خدا به ساکنین زمین؛
موضوع: اطلاع رسانی؛
بدینوسیله به اطلاع می‏رساند که شما در تمام این سال‏ها در جلوی دوربین مخفی بوده‏اید!
بالا را نگاه کنید و لبخند بزنید...!

منبعش يادم نمي باشد فقط بدونيد مال خودم نيست فكر نكنيد دزد ادبيماااا

+ نوشته شده در  ساعت 12:37  توسط مهراوه  | 

دريايي

دريايي

يكروز بلند آفتابي

در آبي بيكران دريا

امواج ترا به من رساندند

امواج ترا بار تنها

چشمان تو رنگ آب بودند

آن دم كه ترا در آب ديدم

در غربت آن جهان بي شكل

گويي كه ترا بخواب ديدم

از تو تا من سكوت و حيرت

از من تا تو نگاه و ترديد

ما را مي خواند مرغي از دور

مي خواند بباغ سبز خورشيد

ما تشنه خون شور بوديم

در زورق آبهاي لرزان

بازيچه عطر و نور بوديم

مي زد مي زد درون دريا

از دلهره فرو كشيدن

امواج امواج نا شكيبا

در طغيان بهم رسيدن

دستانت را دراز كردي

چون جريان هاي بي سرانجام

لبهايت با سلامي عاشقانه

ويران گشتند...

يك لحظه تمام آسمان را

در هاله اي از بلور ديدم

خود را و ترا و زندگي را

در دايره هاي نور ديدم

گويي كه نسيم داغ دوزخ

پيچيده ميان گيسوانم

چون قطره اي از طلاي سوزان

عشق تو چكيد بر قلبم

آنگاه ز دوردست دريا

امواج بسوي ما خزيدند

بي آنكه مرا بخويش آرند

آرام ترا فرو كشيدند

پنداشتم آن زمان كه عطري

باز از گل خوابها تراويد

يا دست خيال من تنت را

از مرمر آبها تراشيد

پنداشتم آن زمان كه رازيست

در زاري و هايهاي دريا

شايد كه مرا بخويش مي خواند

در غربت خود خداي دريا

فروغ فرخزاد

 

اينم از شعري كه من براي شركت در بازي انتخاب كرده بودم!

خب من هم به رسم بازي اين دوستان رو دعوت مي كنم:

عسل عزيز:   ::..ساز باران..::

و مرد تنهای شب مرد تنهايه شب

اين بازي به اين صورته كه يك نفر يك شعري رو از اول تا آخرش مي نويسه بعد نفر بعدي بايد آخرين حرف ِآخرين مصرع اون شعرو بگيره و شعري رو كنه كه حرف اول ِ مصرع اولش با حرف آخر ِ مصرع آخر

اون شعره يكي باشه! ... مثل مشاعره مي مونه با اين تفاوت كه به جاي يك بيت يك شعر كامل مي نويسيم!!(ببخشيد ترنم جان كه توضيحاتشو از تو وبلاگت كپي كردم ... خب؟)

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:24  توسط مهراوه  | 

دختر کاغذی

 

عکست را که نمی توانم به دیوار اتاق بزنم!

برای همین...

خیالت را قاب گرفته ام و به دیوار زدم

این قاب خالی رازها دارد!


---------------------------

سنگ ها زدند

بال هایم شکست

پرنده ی بال شکسته شاید پرواز کند

اما...

هیچ گاه اوج نمی گیرد

مانند انسان دل شکسته!

رويا(دختر كاغذي)

+ نوشته شده در  ساعت 16:58  توسط مهراوه  | 

مهراوه

سلام

من مهراوه هستم

نه شاعرم نه نويسندگي بلدم نه از اين جور هنر ها!

اما علاقه ي وافري به خوندن شعر و داستان و نقد اون ها دارم

اين وبلاگ رو زدم تا شما رو هم در اين حس شريك كنم

اميدوارم لذت ببريد و ثبت نظر رو فراموش نكنيد

چون ، تنها راه برقراري ارتباط همينه!

تازه واردي هستم كه قبلا هم وب داشته اما متاسفانه وبلاگم از هم متلاشي شد و دوستانم رو هم گم كردم چون خيلي هاشون هم زمان با من وب هاشون رو ترك كردن و من تا امروز هرچي به وبلاگ هاشون سر مي زنم مي بينم همون آپ آخر رو صفحه ي اول وبلاگشونه!

واقعا حيف شد چون وابستگي خيلي شيريني به هم داشتيم ... به خصوص با چند نفرشون كه فوق العاده صميمي بودم ...

اميدوارم با شما هم بتونم همون ارتباط صميمي رو داشته باشم...

تو اين وب فقط مطالبي از ادبيات ايران و جهان رو مي تونيد پيدا كنيد...

 

در نهان به فكر آناني هستيم كه دوستمان ندارند

در آشكارا از آناني غافليم كه دوستمان دارند

و اين است دليل تنهائي...

«دكتر علي شريعتي»

    .....................          .......................      ....................      ............     ...............

و يكي ديگه كه پشت يك كتاب نوشته بود:

کیسه ي کوچک چای  تمام عمر ، دلباخته لیوان شد .

 ولی هر بار که حرف دلش را می زد ، صدایش در آب جوش می سوخت .

کیسه ي کوچک چای با یک تکه نخ رفت ته لیوان و حرف دلش را اهسته گفت .

بعد، لیوان سرخ شد...

 

+ نوشته شده در  ساعت 16:27  توسط مهراوه  |